جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۵

سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم

بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم

تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی

گرچه باشد صد کسم همراه تنها می‌روم

هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال

مونس جانم خیال توست هر جا می روم

پا به زنجیر بلا هر سو طلبگار توام

عاشق ویرانه ام زنجیر بر پا می روم

فی المثل گر زیر پای من بود گل یا حریر

گر نه سوی توست ره بر خار و خارا می روم

در سلوک عشق تو هیچم نگیرد پیش راه

در تجرد گام بر گام مسیحا می روم

گفتم ای جان رو که بی جانان نخواهم زندگی

گفت جامی صبر کن امروز و فردا می روم