جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵

آنچه از آتش غم با دل غمناک رود

گر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود

بنده ام پاکروی را که درین دیر کهن

تا زید پاک زید چون برود پاک رود

زیر هر سنگ فتاده ست سر سرهنگی

پر دلی کو که درین راه خطرناک رود

دیده را تا به زمین فرش نسازم مخرام

حیف باشد ز چنین پای که بر خاک رود

لذت تیغ غمت باد بر آن کشته حرام

که نه با عهد درست و کفن چاک رود

سرفرازان جهان گردن تسلیم نهند

هر کجا قصه آن حلقه فتراک رود

جامی از خط خوشش پاک مکن لوح ضمیر

کین نه حرفی ست که از صفحه ادراک رود