گفتهای از ما دلت بَردار زنهار این مگو
جان من با آن لب و گفتار زنهار این مگو
گفتهای راه وفا ما نیک نتوانیم رفت
با چنان قد خوش و رفتار زنهار این مگو
گفتهای خواهم بریدن از تو دیگر باره مهر
هم به مهر خود که دیگر بار زنهار این مگو
گفتهای صبح امیدت من نیاوردم به شام
از رخ و از زلف شرمی دار زنهار این مگو
گفتهای در آفتاب و مه توان هرگز رسید؟
وصل رویم را همان انگار، زنهار این مگو
گفتهای آب خوشی هرگز کسی خورد از سراب؟
وعده ما هم همان پندار، زنهار این مگو
گفتهای از دوستی جان خودم خواندی کمال
هرچه گونی این مگو زنهار زنهار این مگو