ای دل افسرده از غم در ملالی تا به کی
با حوادثهای گردون در جدالی تا به کی
زانقلابات جهان در قیل و قالی تا به کی؟
در شکایت پیش هرکس در مقالی تا به کی
از ظهور درد و غم افسردهحالی تا به کی
این همه آشفتگی سرمایه سامان تست
گر رسد روزی ترا رنجی به دوران غم مخور
خانه صبرت شود از غصه ویران غم مخور
گر یکی باشد غمت گر صدهزاران غم مخور
هست در این پرده پس اسرار پنهان غم مخور
درد نبود بیدوا از بهر درمان غم مخور
این همه درد پیاپی باعث درمان تست
تا نگردی واله و حیران به صحرای مجاز
از حقیقت کی دری بر روی تو سازند باز
از تب حرمان بسوز و با غم هجران بساز
عاقبت یابی شفا از این بلای جانگداز
بر سرت آید طبیبی روحبخش و جاننواز
یک دم عیسی دمش احیا کن صد جان تست
گر جهان از فتنه گردد پر ز شور و غلغله
ور فتد در پنج حس و چار ارکان ولوله
شش جهت چون کشتی بیبادبان در زلزله
از تنگ ظرفی نگردد تنگ بر تو حوصله
چون تو دوری از ره حکمت هزاران مرحله
عقل را کن رهنما چون نقل تو لقمان تست
صبر مفتاح فرج گردید جانا شو صبور
شادمان شو کز پس این غم تو را آید سرور
غیبتی خواهد که تا ظاهر شود قدری حضور
بعد از این ظلمت برآید آفتابی پر ز نور
صد چو موسی بهر وصلش گشته سرگردان به طور
منت ایزد را که آن جان جهان جانان تست
حامی حکم خدا و حافظ شرع مبین
شهریار ملک امکان خسرو اقلیم دین
واقف اسرار پنهان کاشف شک و یقین
در نخستین کرد نورش جلوه اندر ماء و طین
روح را زین جلوه شد بر قالب خاکی مکین
پس چه غم داری که این شه مهدی دوران توست
ای شه دنیا و دین پر گشته عالم از فساد
از شرف اسلام و شرع انور از رونق فتاد
کرده بر پا دشمنان دین لوای شر نهاد
وقت آن شد ای پناه بیپناهان کز وداد
عرصه ایجاد را مملو کنی از عدل و داد
چون به امر حق تمام امر در فرمان توست
هر که را می بود در سر دعوی پیغمبری
اشقیا کردند بر دار فنا از خودسری
کرده از بهر ریاست هر کسی بیرون سری
آن کند از کفر کیشی دعوی پیغمبری
دین حق کن یک سر از تیغ دو سر زین سرسری
چون سر هر سرکشی گوی خم چوگان توست
یا غیاث المستغیثین حق یزدان الغیاث
یا امان الخائفین از ظلم و عدوان الغیاث
حق اسماء جلال و حق سبحان الغیاث
حق تورات و زبور و صحف قرآن الغیاث
حرمت طه و یاسین اصل ایمان الغیاث
وقت یاری نوبت غمخواری و احسان توست
ای معین بیمعینان ای ولی دادگر
ای دلیل گمرهان ای هادی جن و بشر
صحنه آفاق پر شد از نفاق و شور و شر
خیز و بر پا کن لوای نصرت و فتح و ظفر
برزن از تیغ دو سر بر پیکر اعدا شرر
دست ما بیچاره بهر چاره بر دامان تست
یک طرف روسی گشاید دست تخریب از جفا
بر رواق و گنبد پرنور شاه دین رضا
یک طرف بانی کند قانون شرع مصطفی
از ره شیطان پرستی برخلاف مدعا
این همه صبر تو بر افعال زشت اشقیا
نیست نقصان دال بر حقیت ایمان توست
ای ولیالله اعظم ای شه مالک رقاب
ای سلیل احمد و ای جانشین بوتراب
ای وجودت کرده حق از کل اشیاء انتخاب
فتنه دجال و شیطان کرده عالم را خراب
دست زن بر تیغ و نه پای سعادت در رکاب
رونق دین بر دم شمشیر خون افشان توست
آرزوی دیدنت دارند جمعی دوستان
گرچه نبود حضرتت را دوستی اندر جهان
گر تو را بد دوستانی از چه میگشتی نهان
ای صفاتت همچو ذات حضرت باری عیان
لطف عامت فیضبخش دوستان و دشمنان
ماسوالله بر سر خوان کرم مهمان توست
از نخستین خلقتت بر اوصیا خاتم شدی
فخر آباء کرام خویش در عالم شدی
وارث هر درد و غم از خلقت آدم شدی
مرجع هرگونه رنج و محنت و ماتم شدی
شد غمت افزون و مادم لحظه کی کم شدی
قلب احبابت گداز ار حزن بیپایان توست
«اعن الله جزاک فی المصائب والبلا»
خاصه از جدت حسین و واقعات کربلا
کی فراموشت شود زان خسرو بیاقربا
روز و شب پیوسته داری منبر ماتم بپا
منقلب از ندبهات گردد همه ارض و سما
خونفشان چشم فلک از دیدهی گریان توست
یاد آید چون تو را آن سرو قامت اکبرش
یاد از آن ششماهه طفل شیرخواره اصغرش
یا جدا از تن دو دست یاور آبآورش
یا ز تیغ شمر و آن خشکیدهکام و حنجرش
یا ز خولی بر سنان بنموده رأس اطهرش
عرصه ایجاد بیت الحزنی از احزان تست
چون به خاک افتاد از زین جسم پر تاب و تبش
در خیام آمد ز میدان مرکب بیصاحبش
الظلیمه الظلیمه صیحهزن ورد لبش
از حرم اهل حرم یک سر به دور مرکبش
حالجو از حال آن مرکب به افغان زینبش
کای فرس حالش عیان از حال جانسوزان توست
سوی میدان شد شتابان زینب زار و حزین
دید با شمشیر بران از جفا شمر لعین
کرده جا بر سینهی بیکینهی سلطان دین
با فغان شد نزد ابن سعد کای کافر ببین
کام عطشان زاده زهرا به زیر تیغ کین
سبط احمد تشنهلب در این زمین مهمان توست
ماند بیکس جد پاکت ای ولی کردگار
در زمین کربلا بییاور و بیغمگسار
با لب عطشان و کام خشک و قلب داغدار
سر برید از پیکرش شمر لعین نابکار
نوحسان بنما شها در کشتی ماتم قرار
بحر نیکان یک نیمی از دیدهی گریان توست
آمد اندر قتلگه چون زینب بیخانمان
کرد جا بر روی نعش شهریار انس و جان
گفت یا رب کن قبول این کشتهی در خون طپان
سوی جدش کرد رو پس با دو صد آه و فغان
گفت ای جد گرامی بین ز جور ناکسان
این تن در بحر خون غلطان، در غلطان توست
دید در خون پیکر اعوان و اخوان یک طرف
غارت اموال یکسو آه طفلان یک طرف
پس نمود از بیکسی رو جانب ملک نجف
کای پدرجان این زمان از جور اعدا وا اسف
بین حریم بی کست بهر اسیری بسته صف
این زنان موپریشان عترت ویلان توست
در بقیع بنمود رو آنگه به چشم اشکبار
کرد با مادر خطاب از سوز قلب داغدار
مادرا بین دخترانت بیکس و بیغمگسار
از گلستان جنان در کربلا پایی گذار
بین زمین گردیده از خون حسینت لالهزار
این به خون آغشته پیکر زینت دامان توست
ای سلیل طیب پیغمبر(ص) امی نسب
زاده شیر خدا این شهریار ذوالحسب
از ستم بستند در زنجیر با رنج و تعب
حضرت زینالعباد را با تن پر تابوتب
تیغ نصرت برکش و کن روز اعدا را چو شب
رخش همت ای شها امروز زیر ران توست
بهر بییاری جدت ای ولی ذوالجلال
چشم (حاجب) گرید از غم صبح و شام و ماه و سال
داغ صامت کرده او را در جهان بشکسته بال
با جناب حاج اسدالله آن نیکو خصال
هر دو را حاجتروا کن حق ذات لایزال
حاجت آنها به دوران بودن از یاران توست