صامت بروجردی » کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه) » شمارهٔ ۹ - و برای او همچنین

کوفیان! آخر منِ لب‌تشنه، مهمانِ شمایم

شهریارِ مُلکِ یثرب، تشنه‌کامِ کربلایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

زینتِ آغوشِ حیدر، زیبِ دامانِ بتولم

جانشینِ مجتبیٰ و خامسِ آلِ عبایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

آن حسینم کز شرف، جبریل شد گهواره‌جنبان

بُرد رویِ بالِ خود، قُنداقه‌ام تا عرشِ یزدان

از ثریا تا ثریٰ، ای کوفیان! در مُلکِ امکان

آدم و جن و بشر را رهنمایم، مقتدایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

سایهٔ لطفِ الهی، مظهرِ ذاتِ غفورم

رحمتِ یزدان، شهِ امکان، قسیمِ نار و نورم

حاکمِ روزِ قیامت، شافعِ یوم‌النشورم

ماه مکه، زیبِ زمزم، زینتِ خیف و منایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

نیست در رویِ زمین، فرزندِ پیغمبر به جز من

ماسِوا را نیست شاه و سید و سرور به جز من

خلقِ عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من

شحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

خلقِ عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من

شحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

نیست در رویِ زمین، فرزندِ پیغمبر به جز من

شحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

بهرِ مهمانی طلب کردند، در این سرزمینم

پس کمر بستند، از نامهربانی بهرِ کینم

با چه تقصیر ای سپه! اندر لبِ ماءِ مَعینم

بی‌مُعین و تشنه‌لب، خواهید کردن سرجدایم؟

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

قامتم را چون کمان کردید، از داغِ برادر

قاسمِ دامادِ من، در لُجّه‌ٔ خون شد شناور

آتش افکندید بر جان و تنم از مرگِ اکبر

بس بُوَد داغِ علی‌ِاصغرِ نیکولقایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

یا دهیدم راه، تا سویِ فرنگستان کنم رو

یا کفِ آبی به اطفالم دهید ای قومِ بدخو!

یا به جنگم یک‌به‌یک آیید، ای قومِ جفاجو!

یک تنِ تنها، غریب و بی‌کَس و بی‌آشنایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

روز و شب «صامت» به عالم، بلبل و مرغ عزا شد

بلبلِ دستان‌سرایِ کشتگانِ کربلا شد

این عزا عینِ سُرور و این فنا، عینِ بقا شد

من در این گلشن، نوید از جانبِ بادِ صبایم

(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)

(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)

زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولم

جانشین مجتبی و خامس آل عبایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبان

برد روی بال خود قنداقه‌ام تا عرش یزدان

از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکان

آدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

سایه لطف الهی مظهر ذات غفورم

رحمت یزدان، شه امکان قسیم نار و تورم

حاکم روز قیامت شافع یوم النشورم

ماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

بهر مهمانی طلب کردند در این سرزمینم

پس کمر بستند از نامهربانی بهر کینم

با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینم

بی‌معین و تشنه‌لب خواهید کردن سر جدایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

قامتم را چون کمان کردید از داغ برادر

قاسم داماد من در لج خون شد شناور

آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبر

بس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رو

یا کف آبی به اطفالم دهید ای قوم بدخو

یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفا جو

یک تن تنها غریب و بی‌کس و بی‌آشنایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم

روز و شب (صامت) به عالم بلبلباغ عزا شد

بلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد

این عزا عین سرور و این فنا عین بقا شد

من در این گلشن نوید از جانب باد صبایم

من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم

زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم