کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸

پیش رخ تو‌، دیده پری را نکو ندید

شد ناظر فرشته و این خلق و خو ندید

رویت ندید عاشق و به غایبانه گفت

بیچاره بی‌ریا سخنی گفت و رو ندید

صوفی نیافت بهره ز اوقات صبح و شام

تا بی حجاب تابش آن روی مو ندید

روز نکوست روی تو شکر خدا که هیچ

زاهد به روزگار نو روزه نکو ندید

کار چشم رمدگرفتهٔ گوهر‌فشان ما

کحل الجواهری به از آن خاک کو ندید

نرگس مثال چشم تو در خواب و هم در آب

چندانکه کرد بر لب جو سر فرو ندید

بود آرزوی جان کمال آن دهان دریغ

کش جان رسید بر لب و آن آرزو ندید