هر که را نقش خط و خال تو در خاطر نیست
گر دم از مشک زند خاطر او عاطر نیست
صورتت مظهر معنی ست ولی این معنی
همچو حسن دگران ، بر همه کس ظاهر نیست
ساکن کوی تو از دور رخت بیند و بس
باغبانیست که بر برگ گلی قادر نیست
دل شدم ریش مگر حق نمک نشناسد
زآن لب همچو شکر گر به شکر شاکر نیست
هست دلدار به ما حاضر و ناظر همه جا
لیکن از تفرقه ، یک دم دل ما حاضر نیست
ذکر رندی که در دیر زند باد بخیر
گر به هر جا که فتد ، غیر تو را ذاکر نیست
کرد با وصل قدت ، همّت خود صرف کمال
همتی ، کان به تو معروف بود ، قاصر نیست