کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷

هر که را نقش خط و خال تو در خاطر نیست

گر دم از مشک زند خاطر او عاطر نیست

صورتت مظهر معنی ست ولی این معنی

همچو حسن دگران ، بر همه کس ظاهر نیست

ساکن کوی تو از دور رخت بیند و بس

باغبانیست که بر برگ گلی قادر نیست

دل شدم ریش مگر حق نمک نشناسد

زآن لب همچو شکر گر به شکر شاکر نیست

هست دلدار به ما حاضر و ناظر همه جا

لیکن از تفرقه ، یک دم دل ما حاضر نیست

ذکر رندی که در دیر زند باد بخیر

گر به هر جا که فتد ، غیر تو را ذاکر نیست

کرد با وصل قدت ، همّت خود صرف کمال

همتی ، کان به تو معروف بود ، قاصر نیست