کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴

ای روی دردمندان بر خاک آستانت

از آب و خاک زآن سو غوغای عاشقانت

عرش‌آشیان همائی ما جمله سایه تو

با این صفت چه دانند این مشت استخوانت

ذرات کون یک یک در ممکنات عالم

جستند و یافت برتر از کون و از مکانت

غیرت به پست و بالا پنهان نبود و پیدا

غیرت ندانم از چه می‌داشتی نهانت

زین پیش عقل و دانش دادی ز خود نشانم

گم کرده‌ام نشان‌ها تا یافتم نشانت

در بر رخم چه بندی چون رفته‌ام به بامت

روی از چه بازپوشی چون دیده‌ام عیانت

درّی ز کنز مخفی دارد کمال با خود

گر گوش داری این درد آید به گوش جانت

دی می‌شدی خرامان چون سرو و عقل می‌گفت

خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت