قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۲

شرط بود کفر و دین، هر دو به هم داشتن

دل به صمد باختن، رو به صنم داشتن

گر نبود عشق هم، فرض بود مرد را

فال محبت زدن، نیت غم داشتن

ظلم بود سینه را، داشت ز افغان جدا

حیف بود دیده را، دور ز نم داشتن

فال رهایی مزن، زانکه نشان بدی‌ست

پای کشیدن ز گل، دست ز غم داشتن

کیسه تهی خوشترم، ورنه به اشکم رسد

هر مژه بر هم زدن، حاصل یم داشتن

رند گدا کی کند، ترک کلاه و عصا؟

لازمه خسروی‌ست، چتر و علم داشتن