قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۰

حیرانم از افسردگی، در کار و بار خویشتن

کو عشق تا آتش زنم، در روزگار خویشتن

گفتم مبادا بعد من، ملک کسی گردد غمت

تا بیع بستم، کردمش وقف مزار خویشتن

در محفل روحانیان، گردد ز مو باریکتر

تا نغمه‌ای بیرون کشد، مطرب ز تار خویشتن

با آنکه عمرم در چمن، در پای گلبن صرف شد

هرگز ندیدم تا منم، گل در کنار خویشتن

این عقده کز دل غنچه را بگشود، کی بودی چنان

گر از دل بلبل، صبا رفتی غبار خویشتن

عمرم نمی‌شد صرف خود، گر زود می‌آمد غمت

بر شاخ چون ماند گلی، گردد نثار خویشتن

بیخود شبی می‌خواستم، گردم به گرد کوی او

هرجا نظر انداختم، گشتم دچار خویشتن

گر فصل گل جستم خزان، معذور دار ای باغبان

من عاشقم، برداشتم چشم از بهار خویشتن

حیف است جز بر برگ گل، جولان سمند ناز را

خارم، به دور افکن مرا از رهگذار خویشتن

روزی که چون گلبن، بتان، میل گل‌افشانی کنند

از پاره دل پر کنم، من هم کنار خویشتن