ای سراپرده بر فلک برده
عصمت از جوهر ملک برده
رایت مهر هرکجا رفته
با خود از رای تو یزک برده
نقّد دعوی حقّ و باطل را
شرع از مسندت محک برده
منهی فکرت تو نخست غیب
سوی علم تو یک به یک برده
عقل گاه تفهّم سخنت
بر عطارد گمان شک برده
میزبان قدر ز بخشش تو
دیگ اومید را نمک برده
زود بینی لعاب خامهٔ تو
روز کوری ز شبپرک برده
مژۀ شچم حاسدان درت
رشک بر خار و بر خسک برده
بارهٔ صیت تو ز خطّهٔ کون
چند گامی فراترک برده
ماه منجوق رایت قدرت
زیب خورشید نُه فلک برده
نوک اوتاد خیمۀ جاهت
رخنه اندر دل سمک برده