درست گشت همانا شکستگّی منش
که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش
دل شکسته به زلفش اگر برآغالی
کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش
دگر ندید کسی تندرست زلفش را
ز عهد آنکه خوش آمد شکست عهد منش
دلم نشست ز گرد هوای او بر باد
چو دید گرد ز عنبر نشسته بر سمنش
چو سایه پیش رخش خاک بر دهان فکند
گر آفتاب ببیند میان انجمنش
ندانم این همه دُرپاشی از کجا کردی
اگر به چشم من اندر نیامدی دهنش
ز جای خود برود سرو و جای آن باشد
چو در چمن بخرامد قد چو نارونش
دلم چنان به رخ و خال او برآشفتهست
که شد چو لاله رخ و خال پارهای ز تنش
به خون من ز چه شد تشنه چشم بی آبش؟
چو برد آب همه چشمهها چه ذقنش
در آب روشن اگر دیدهای تو سنگ سیاه
بیا ببین دل او در بر چو یاسمنش
صبا به عهد رخش بر چمن نمیگذرد
که نیست با رخ او بیش برگ نسترنش
اگر نه لاله و گل گشتهاند خوار و خجل
ز شرم آنکه بدیدند مست در چمنش
کله ز بهر چه بر خاک میزند لاله؟
گل از برای چه صد پاره کرد پیرهنش؟
بریخت خون جهانیّ و خود چهها کردی
اگر نبودی بیمار چشم تیغ زنش
ز خواب خوش چو بمالید دیده را گفتم
که نیک دادی مالش به دست خویشتنش
دهان پسته بدرّم برآورم مغزش
اگر بخندد پیش لب شکر سخنش
به مدح مکرم عالم مگر زبان بگشاد
که کردهاند دهان پر ز گوهر عدنش
جهان لطف و کرم کارساز ترک و عجم
پناه تیغ و قلم و سرور بزرگ منش
ضیاء ملّت و دین احمد ابی بکر آنک
چو احمدست و چو بکر سرت حسنش
چو بر مصالح ملکست همتّش مقصور
گرفت شاه جهان مستشار مؤتمنش
زمن شود چو زمین آسمان ز سطوت او
اگر نباشد بر وفق جنبش زمنش
چو مشک را جگر از بوی زلف او برسوخت
خطا بود که کنم نام نافۀ ختنش
لطیفتر ز خیالست در دماغ عدو
اگرچه هست گران گرز استخوان شکنش
پیاده شاه فلک در رکاب او بدود
به هر کجا که رخ آورد اسب پیل تنش
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیر
فلک ز شکل ثریّا همی دهد سفنش
همی نزید گردنکشی کمندی را
که داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
زهی ضمیر فلک پیش فکرت تو چنانک
یکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمن
اگر نپختی سودای مغز پر فتنش
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبست
چو از کف تو به دریا درون بود وطنش
در سرای کسی کو در خلاف تو زد
سبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریان
بود زخشم تو آتش، ز رمح بابزنش
منافقی که ز تو طاغیست چون زنبور
چو کرم پیله قزا کند خود شود کفنش
عدو چو شمع بروزست، کشتنش شاید
که کنده باشد بر پای و بر گلو رسنش
فلک بر اهل هنرزان نمیکند سر راست
که همّت تو دوتا کرد پشت از مِننش
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوار
ز زنگبار بود تا به روم تاختنش
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانی
بود مطالع انوار جای دم زدنش
به کارنامهٔ مهر تو روح بر کارست
وگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیر
فلک ز شکل ثریا همی دهد سفنش
همی نزید گردنکشی کمندی را
که داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
زهی ضمیر فلک پیش فکرت تو چنانک
یکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمن
اگر نپختی سودای مغز پر فتنش
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبست
چو از کف تو به دریا درون بود وطنش
در سرای کسی کو در خلاف تو زد
سبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریان
بود ز خشم تو آتش، ز رمح بابزنش
منافقی که ز تو طاغیست چون زنبور
چو کرم پیله قزا کند خودشود کفنش
عدو چو شمع بروزست، کشتنش شاید
که کُنده باشد بر پای و بر گلو رسنش
فلک بر اهل هنر زان نمیکند سر راست
که همت تو دوتا کرد پشت از مِننش
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوار
ز زنگبار بود تا به روم تاختنش
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانی
بود مطالع انوار جای دم زدنش
به کارنامهٔ مهر تو روح بر کارست
وگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
عقیق را جگر از بیم خنجرت خون شد
چو اوفتاد گذر بر معادن یمنش
اگر پرد به پرّ کرکسان چو تیر عدوت
کند دو زاغ کمان تو طعمهٔ زغنش
زهی که اهل هنر را فنون انعامت
خلاص داد ز چنگ سپهر و مکر و فنش
چو شمع هر که زبان آوری کند دعوی
به گاه مدح تو یابند عاجز لگنش
چو خار گلبن دانش نهاد بی برگی
صریر کلک تو گردد نوای خارکنش
به فرّ مدح تو شد گفته این قصیده که خواست
به امتحان ز من خسته جان ممتحنش
تَوارُدی مگر افتاده بود در مطلع
بدین سبب رقمی از قصور بَرمَزنش
ظهیر اگرچه که صراف نقد اشعارست
گمان مبر که زند بنده قلب بر سخنش
که گاه فکرت اگر بنات نعش خورم
به نوک کلک به نظم آورم چنان پرنش
اگر خوشست چو خط پیش روی میدارش
پس ار کژست تو چون زلف بر قفا فکنش
بجز قبول تو حقّا اگر قبول کنم
وگر دهند مه و آفتاب در ثمنش
چو نور یافت ز نام تو کار بنده سزد
اگر شود سپری ظلمت شب محنش
دعای بنده چه حاجت کمال جاه ترا
که همرهست همه جا دعای مرد و زنش