کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

رخ و زلفت از شگرفی، صفت بهار دارد

خنک آن که سروقدّی، چو تو در کنار دارد

لب لعل دل‌فریبت، ز گهر حدیث راند

سر زلف مشک‌بارت، ز بنفشه بار دارد

رخ چون مهت ندانم، که چه عزم دارد آیا

اثری همی نیاید، که سر شکار دارد

که کمند عنبرین را ز دو سوی حلقه کرده‌ست؟

که خدنگهای مشکین، چو زبان مار دارد؟

دل خود طلب چو کردم، بر نرگس تو گفتا

برو ای فلان و بهمان، بر من چه کار دارد

چو بسی بگفتم او را، به کرشمه گفت «با تو

سر گفت‌وگو ندارم، که مرا خمار دارد

چه دهی صداع مستان، چه کنی حدیث چیزی

که کمینه هندوی ما، به از این هزار دارد؟»

چو به ترک دل بگفتم، غم جان خورم که ترسم

که چو دست یافت بر وی، هم ازین شمار دارد