کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

چو روی خوب تو خورشید آسمان هم نیست

بقّد و قامت تو سر و بوستان هم نیست

ببوی آنکه برنگ رخ تو گردد گل

بسی تکلّفها کرد و آنچنان هم نیست

بجان ز لعل تو بوسی خریدم و دانم

که گر نباشد سودی درین زیان هم نیست

دو دست من ز میانت چه طرف بر بندد

ترا چوبا کمر آن نیز در میان هم نیست

امید بوس و کنار از تو شد بریده از آنک

بدیدنی ز تو قانع شدیم و آن هم نیست

کم از دهان تو باشد مرا ز لذّت وصل

که نیم چندان روزی از آن دهان هم نیست

بداده ام دل و جان تا همی خورم غم تو

که در هوای تو غم نیز رایگان هم نیست

بنیکویی و شگرفیّ تو ببانک بلند

نه در سپاهان، کاندر همه جهان هم نیست

گرفتم آنکه دلت راست نیست با چاکر

لطافتی بدروغ از سر زبان هم نیست؟