حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۲

مرا در سینه سودای تو باشد

سواد دیده در پای تو باشد

چه می خواهی بیا بنشین زمانی

خوشا آن دل که یغمای تو باشد

اگر باشد درین عالم بهشتی

جمال عالم آرای تو باشد

چه در گنجد دگر در آشیانی

که در وی مرغ سودای تو باشد

محبت می کند یارا وگر نی

که را حدِ توانای تو باشد

نزول پادشاه و کنج درویش

چه گویی بنده را جای تو باشد

مراعاتِ دل شوریده بختی

توانی کرد اگر رایِ تو باشد

چراغ خانه جانِ نزاری

رخ آیینه سیمای تو باشد

تمنایی ست هرکس را به محشر

مراد من تماشای تو باشد