خطّی است که بر عارض آن ماه تنیدهست
یا دست فلک غالیه بر ماه کشیدهست
یا رهگذر مورچگان است به گلبرک
یا بر سمن تازه بنفشه بدمیدهست
در جمله یکی خط بدیع استکه آن خط
صد توبه شکسته است و دو صد پرده دریدهست
من عاشق آن تُرک پریزاد که او را
هم جعد پریشیده و هم زلف خمیدهست
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته است و هم انگشت گَزیدهست
من از همه املاک دلی دارم و جانی
و اندر دل و جانم گل شادی شکفیدهست
دل دوستی یار دلارام گرفته است
جان بندگی شاه جهاندار گزیدهست