امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۲۹

تا دلم عاشق آن لعل شکربار بود

دیدهٔ من صدف لؤلؤ شهوار بود

صدف لؤلؤ شهوار بود دیدهٔ آنک

دل او عاشق آن لعل شکر بار بود

نَخَلد ناوک آن نرگس خونخوار دلم

تا سلیح دلم آن زلف زره‌دار بود

اگر آن زلف زره‌دار سلاحش نبود

خستهٔ ناوک آن نرگس خونخوار بود

بینی آن بت که ز پیراستن طُرهٔ او

خانه خوشبوی‌تر از کلبهٔ عطار بود

عاشقان را دل از آن طُرّه نگه باید داشت

کانچنان طرّه که او دارد طَرّار بود

خوابم از دیده و آرام ز دل باشد دور

تا که آن دلبر عیار مرا یار بود

خواب و آرام کجا باشد در دیده و دل

هر که را یار چنین دلبر عیار بود

دارد آن ماه دل‌آزاری و دلبندی خوی

دیده ای ماه که دلبند و دل‌آزار بود!

سرو را ماند و بارش همه مشک و سمن است

دیده‌ای سرو که مشک و سمنش بار بود!

عاشقم شاید اگر شیفته و زار شوم

عاشق آن به که چو من شیفته و زار بود

ای نگاریده نگاری که ز تو مجلس من

گه چو کشمیر بود گاه چو فَرخار بود

گر گنه‌کار نشد زلف تو بر عارض تو

چون پسندی که همه ساله نگونسار بود

ور گنه کرد چرا یافت به خُلد اندر جای

خُلدِ آراسته کی جای گنه‌کار بود

در هر آن خانه که از هم بگشایی لب و زلف

شکر و مشک در آن خانه به خروار بود

به سر تو که توانگر بود از مشک و شَکَر

هرکه را با سر زلف و لب تو کار بود

من خریدار توام گرچه بهای چو تویی

درج گوهر بود و بَدرهٔ دینار بود

از بهای تو خریدار تو عاجز نبود

تا خریدار تو را شاه خریدار بود

رکن دنیا که بهر کار که او عزم کند

حافظ و ناصر او ایزد جبار بود

بوالمظفر که در اندیشهٔ او روز ظفر

نصرت ملت پیغمبر مختار بود

بر کیارق که به هنگام دلیری و نبرد

دل او همچو دل حیدر کرّار بود

پادشاهی که اگر دولت او جسم بود

شکل آن جسم مه از گنبد دوّار بود

مرکبی را که گران گشت رکیب از قدمش

نعل او را شرف کوکب سیار بود

هر کجا جمع شوند از امرا قافله‌ای

حاجب درگه او قافله سالار بود

کارهایی به فراست بشناسد دل او

که هنوز آن همه در پردهٔ اسرار بود

حشمت افزون بود از بار خدایان جهان

بنده‌ای را که سوی حضرت او بار بود

آلت شاهی اگر با کمر و تیغ و نگین

تاج و تخت و علم و لشکر جَرّار بود

این همه روزی او کرد و چنین خواست خدای

که سزاوار به‌ نزدیک سزاوار بود

ناصر دین خدای است و به‌ توفیق خدای

چون سوی غَز‌و شود قاهر کفار بود

تا نه بس دیر ببندد کمر خدمت او

هر که در روم میان بسته به‌زنار بود

گر ندیدی اجل اندر سر منقار عقاب

تیر او بین چو گه‌ کینه و بیکار بود

تیر او هست عقابی که چو پروازگرفت

اجل دشمنش اندر سر منقار بود

ای شه روی زمین تا که زمین نقطه بود

گرد آن نقطه ز فرمان تو پرگار بود

تا بود ملک چو آراسته باغی به‌بهار

اندر آن باغ ‌گل عمر تو بی‌خار بود

فرِّهی بود الهی پدر و جدّ تورا

شاه باید که بر او فرّه دادار بود

چون تو بر تخت نشینی و نهی بر سر تاج

فرّه جدّ و پدر بر تو پدیدار بود

آنچه رفته است در ایام تو گر شرح کنند

شرح آن بیش از اندیشه وگفتار بود

نهد اخبار تورا فضل بر اخبار ملوک

آن که داننده و خوانندهٔ اخبار بود

گرچه در عالمی ای شاه بهی از عالم

گرچه در نار بود نور به از نار بود

اندر ایوان تو از بس که زمین بوسه دهند

بر بساط تو نشان لب و رخسار بود

سَر احرار ز پای تو همی نشکیبد

هرکجا پای تو باشد سر احرار بود

هر که را سایهٔ عدل تو نباشد بر سر

آفتاب املش بر سر دیوار بود

وان که بر سر نهد افسر نه به‌ دستوری تو

سر آن خیره سر اندر خور افسار بود

آن کسی را بود اقرار به پیروزی تو

که به یزدان و به پیغمبرش اقرار بود

وانکس از عهد و وفای تو کند بیزاری

که ز یزدان و زپیغمبر بیزار بود

مدح بر نام تو سرمایهٔ مدّاح بود

شعر در مدح تو پیرایهٔ اشعار بود

بی‌پرستیدن تو حال رهی بود چنان

که صفت‌کردن آن مشکل و دشوار بود

خواست دستوری ده روز ز صد علت صعب

صد و ده روز ندانست که بیمار بود

عذرهای دگرش هست و نگوید زین بیش

ناپذیرفته بود عذر چو بسیار بود

پار اگر پیش تو در شاعری اعجاز نمود

سر آن دارد کامسال به از پار بود

تاکه هشیار بود در همه کاری دل مرد

چون نصیحت‌گر او دولت بیدار بود

مر تورا دولت بیدار نصیحت‌گر باد

تا تو را در همه کاری دل هشیار بود

باد در دایرهٔ حکم تو دیّار و دیار

تا ز مردم به دیار اندر دیّار بود

شب و روز تو چنان باد که در مجلس تو

رامش حرّه و بوبکری و بَشّار بود