هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴

ای دل، بکوی او مرو، از بیخودی غوغا مکن

خود را و ما را بیش ازین در عاشقی رسوا مکن

ای اشک سرخ و گرم رو، بر چهره‌ام ظاهر مشو

آبی که پنهان خورده‌ام در روی من پیدا مکن

تا چند ناز و سرکشی؟ آخر به جان آمد دلم

بر عاشق مسکین خود زین بیش استغنا مکن

من حاضر و تو با کسان هر دم نمایی عشوه‌ای

این‌ها مکن، ور می‌کنی، در پیش چشم ما مکن

تا چند، هر دم غنچه‌سان خندی به روی این و آن؟

چون شاخ گل باش، از حیا، سر پیش کس بالا مکن

با ابروی چون ماه نو، هوش هلالی را مبر

ماه هلال ابروی من، عقل مرا شیدا مکن