سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۸

شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش

رسد از غایت تیزی به‌گوش زهره آهنگش

چو بشنودم سماع او، نگردد کم نخواهد شد

ز چشمم ژاله اشک و ز گوشم ناله چنگش

چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را

که گل با رنگ و بوی خود نمودار‌ی‌ست از رنگش

لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری

به‌آب چشمه حیوان شکر در پستهٔ تنگش

کفی از خاک پای او به‌دست پادشا ندهم

وگر چون (من) گدایی را دهد گوهر به هم‌سنگش

مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم

بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش

فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی

به‌گوش عاشقان آمد سحرگه ناله چنگش