امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۰

تیغ برکش که تا ز سر برهیم

تیر بگشای کز نظر برهیم

آشکارا مکش که تا باری

هم ز سر هم، ز درد سر برهیم

خشم کن تا بمیرم اندر حال

از تو وز خویشتن دگر برهیم

آخرم جرعه ای ببخش از لب

تا ازین عقل حیله گر برهیم

گفتیم «خوش بزی و عشق مباز»

زنده از دست تو اگر برهیم

وه که شب در میان کنم نروم

از تو روزی که، ای پسر، برهیم

غم خسرو بگویمت که اگر

از رفیقان بی هنر برهیم