امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۱

شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ

می نزیبد بد کنی در پیش مسکینان دماغ

داغ هجرانم نه بس، خالم به رخ هم می نمای

چند سوزم وه که داغی می نهی بالای داغ

بهترین حاجات آن کایی شبی پیشم چو شمع

می نهم از سوز دل هر شب به هر مسجد چراغ

آب چشمم گفت حال و بر درت زین پس برآر

هم تو می دانی که نبود بر رسولان جز بلاغ

غنچه دل پاره کردم، چونکه بر باد آمدم

زانکه بودم با گل خندان تو یک دم به باغ

هست نالان سوخته جانم مدام، ای کبک ناز

گر ز مردار استخوانی، نشنوی بانگ کلاغ

عقل و دین الحمدلله رفت، زین پس ما و عشق

یافت چون خسرو ز صحبتهای بی دردان فراغ