روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شد طوطی چرخ آینه و واله من شد
هر مدِّ فغان کز دل پردرد کشیدم
شد شاخ گل و سرخط مرغان چمن شد
در خدمت آیینهٔ دل صرف شدی کاش
عمری که مرا صرف به پرداز سخن شد
هر آه که بیخواست برآمد ز دل من
از بهر برون آمدن از خویش رسن شد
بر پیری من چرخ سیه کاسه نبخشید
هر چند که هر مو به تنم تیغ و کفن شد
هشدار که از باغ سرافکنده برون رفت
هر کس که مُقََّید به تماشای چمن شد
از تبت وارونه خط هر شکن زلف
آغوش وداع دل سرگشته من شد
صائب گره دل به تکلف بگشاید
دستی که گرفتار سر زلف سخن شد