تمنا از دل اهل هوس بیرون نمیآید
که خامی از شراب نیمرس بیرون نمیآید
مگر آن روی آتشناک سوزد آرزوها را
که برق از عهده این خار و خس بیرون نمیآید
به هم میپیچد ارباب هوس را آرزومندی
ازین شهد شلاین یک مگس بیرون نمیآید
عبث مرغ چمن بر آب و آتش میزند خود را
گل بیشرم از آغوش خس بیرون نمیآید
نواسنجی که گل چیده است از ذوق گرفتاری
به تکلیف بهاران از قفس بیرون نمیآید
خموشی حجت ناطق بود جانهای واصل را
که از غواص در دریا نفس بیرون نمیآید
مرا از کاروانی دور افکنده است گمراهی
که از دلبستگی بانگ جرس بیرون نمیآید
ز گیر و دار عقل آسوده گردد دل چو روشن شد
که در مهتاب از منزل عسس بیرون نمیآید
در آن محفل که من صائب تلاش گفتگو دارم
صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمیآید