غنی فیض از دل شب چون فقیران درنمییابد
ز ظلمت آنچه یابد خضر، اسکندر نمییابد
برآ از قید خودبینی که در زندان آب و گل
کسی کز خود نپوشد چشم راه درنمییابد
بود زیر نگین ملک سلیمان تنگدستی را
که غیر از گوشه دل، گوشه دیگر نمییابد
گهی در حلقه تسبیح و گه در قید زنارم
کسی از رشته سر در گم من سر نمییابد
سپند من مسلم چون تواند جَست ازین آتش؟
که دود من ره بیرون شد از مجمر نمییابد
ز سایل میگشاید غنچه امید همت را
نخندد شیشه سربسته تا ساغر نمییابد
گشاد از بستگیها جو، که تا غواص در دریا
نمیسازد نفس در دل گره، گوهر نمییابد
مجو سر رشته آسایش از دنیای پر وحشت
که موج آسودگی در بحر بی لنگر نمییابد
نباشد در مقام خویشتن قدری هنرور را
که در دریا کسی بوی خوش از عنبر نمییابد
به بی شرمی توان شد کامیاب از چرخ مینایی
ز دریا جز حباب شوخ چشم افسر نمییابد
به شعر خشک صائب رام نتوان کرد خوبان را
که گوهر راه در گوش بتان بی زر نمییابد