مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱

بشنیده بدم که جان جانی

آنی و هزار همچنانی

از خلق نشان تو شنیدم

کفو تو نبود آن نشانی

۳

الحمد شدم ز حمد گفتن

تا بوک بدان لبم بخوانی

جان دید کسی بدین لطیفی

کس دید روان بدین روانی

ای قوت قلوب همچو معنی

وی صورت تو به از معانی

۶

ای گشته ز لامکان حقایق

از لذت کان تو مکانی

ای شاه و وزیر را سعادت

وی عالم پیر را جوانی

آن جان که از این جهان جهان بود

کردیش تو باز این جهانی

۹

جانی چو تو باشد این جهان را

باقی بود این جهان فانی

جان چرب زبان توست اما

نبود به لسان تو لسانی