مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی

۳

اگر چشم بد من راه من زد

به یک جامی ز خویشم ده رهایی

نهادم دست بر دل تا نپرد

تو دل از سنگ خارا درربایی

نه من مانم نه دل ماند نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی

۶

بیا ای جان ما را زندگانی

بیا ای چشم ما را روشنایی

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجایی تو کجایی تو کجایی

یکی شاخی ز نور پاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

۹

به لطف از آب حیوان درگذشتی

کند لطفش ز لطف تو گدایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی