مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱

دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان

از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان

گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من

ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان

در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه

هر ذره در این سودا گشته‌ست چو دل گردان

خاصیت من این است هر جا که روم اینم

چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان

گویند که هر کی هست در گور اسیر آید

در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان

در سینه تاریکت دل را چه بود شادی

زندان نبود سینه میدان بود آن میدان

اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد

آن خون به از این باده وان جا به از این بستان

گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را

آید به خیال اندر اندیشه سرگردان