یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
با شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
غفلت ما گر به این راحت بساطآرا شود
تا ابد نتوان به رنگ صورت از دیبا گذشت
هم در اول باید از وهم دو عالم بگذری
ورنه امروز تو خواهد دی شد و فردا گذشت
جوش اشکم در نظر موجیست کز دریا رمید
شعلهٔ آهم به دل برقیست کز صحرا گذشت
چند چون گرداب بودن سر به جیب پیچ و تاب؟
میتوان چون موج دامن چید و زین دریا گذشت
کاش همدوش غبار از خاک برمیخاستیم
حیف عمر ما که همچون سایه زیر پا گذشت
خون شو ای حسرت که از مقصد رهت دور است، دور
آخرت در پیش دارد هرکه از دنیا گذشت
در دل آن بیوفا، افسون تأثیری نخواند
تیر آهم چون شرر هرچند از خارا گذشت
بر بنای دهر از سیل قیامت نگذرد
آنچه از روی عرقناک تو بر دلها گذشت
هستی ما نام پروازی به دام آورده بود
بینشانی بال زد چندانکه از عنقا گذشت
بزم هستی قابل برهمزدن چیزی نداشت
آنکه بگذشت از علایق پر به استغنا گذشت
داغ هرگز زیردست شعلهٔ تصویر نیست
بسکه واماندیم، نقش پای ما از ما گذشت
حیف بر منصور ما تسلیم راهی وانکرد
از غرور وهم بایست اندکی بالا گذشت
از لباس توبه عریان است تشریف نجات
بیدل امشب موج می از کشتی صهبا گذشت