بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

وصف لب تو گر دمد از گفتگوی ما

گردد چو گوهر، آب گره در گلوی ما

ای در بهار و باغ به سوی تو روی ما

نام تو سکهٔ دِرَم گفتگوی ما

بحریم و نیست قسمت ما آرمیدنی

چون موج، خفته است تپش موبه‌موی ما

از اختراع مطلب نایاب ما مپرس

با رنگ و بو نساخت گل آرزوی ما

ما و حباب، آب ز یک بحر می‌کشیم

خالی شدن نبرد پُری از سبوی ما

چون صبح، چاک سینهٔ ما بخیه‌ای نداشت

پاشیدن غبارِ نفس، شد رفوی ما

عمری‌ست با گداز دل خود مقابلیم

ای آینه! عبث نشوی روبروی ما

ناگشته خاک، دست نشُستیم از غرور

چون شعله بود وقف تیمم، وضوی ما

نقاش! زحمت خط و خال آن‌قدَر مکش

باید کشید خاطر او را به سوی ما

تا چند پروری به نفس مزرع امید؟

خط می‌کشد به سایهٔ مو آب جوی ما

غمّازِ ناتوانی ما هیچ‌کس نبود

بیدل! شکستِ رنگ، برون داد بوی ما