سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸

چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟

شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت

چون نویسم کز فراقت بر سر کلکم چه رفت

باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت

جانم آمد بر لب و کشتیش، بر خشک اوفتاد

آه من تا بحر نیلی رفت و زان برتر گذشت

هر خدنگی کآمد از مشکین کمان ابروت

در دل مسکین من، پیمان بماند و سرگذشت

ناوکی کز دست شستت جست، آمد بر دلم

از نسیم نوبهاری، بر دلم خوشتر گذشت

در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان

نیست جز خاک درت، چون می‌توان زآن در گذشت

خاک بر سر می‌کنم، چون باد و می‌گریم چو ابر

گرچه ابرت از فراز بام و باد از در گذشت

شمع را در گیر امشب تا بگوید روشنت

کز خیالت دوش سلمان را چه‌ها بر سر گذشت