چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟
شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت
چون نویسم کز فراقت بر سر کلکم چه رفت
باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت
جانم آمد بر لب و کشتیش، بر خشک اوفتاد
آه من تا بحر نیلی رفت و زان برتر گذشت
هر خدنگی کآمد از مشکین کمان ابروت
در دل مسکین من، پیمان بماند و سرگذشت
ناوکی کز دست شستت جست، آمد بر دلم
از نسیم نوبهاری، بر دلم خوشتر گذشت
در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان
نیست جز خاک درت، چون میتوان زآن در گذشت
خاک بر سر میکنم، چون باد و میگریم چو ابر
گرچه ابرت از فراز بام و باد از در گذشت
شمع را در گیر امشب تا بگوید روشنت
کز خیالت دوش سلمان را چهها بر سر گذشت