سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

دل به بوی وصل آن گُل آب و گِل را ساخت جا

ورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا

از هوایِ دل گلِ بستان خوبی یافت رنگ

وزرگل بستانِ خوبی بوی می‌یابد هوا

گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست

پس چرا هر دم ز جای خود جهد باد صبا

جز به چشم آشنایانش خیال روی او

در نمی‌آید که می‌داند خیالش آشنا

با شما بودیم پیش از اتصال مائ و طین

حَبَّذا ایّامنا فی وَصلکُم یا حَبَّذا

مردمی کایشان نمی‌ورزند سودای گلی

نیستند از مردمان، خوانندشان مردم گیا

تا قتیل دوست باشد جان کجا یابد حیات

تا مریض عشق باشد دل کجا خواهد دوا

هندوی زلف تو در سر دولتی دارد قوی

اینکه دستش می‌رسد کَت سر در اندازد به پا

عاشقان آنند کایشان در جدایی واصل‌اند

حد هر کس نیست این هستند آن خاصان جدا

زین خراب‌آباد گل سلمان به کلی شد ملول

ای خوشا روزی که ما گردیم از این زندان رها