مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

اگر تو مست وصالی‌، رخ تو ترش چراست‌؟

برون شیشه ز حال درون شیشه گوا‌ست

پدید باشد مستی میان صد هشیار

ز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست

۳

علی‌الخصوص شرابی که اولیا نوشند

که جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خدا‌ست

خم شراب میان هزار خم دگر

به کف و تف و به جوش و به غلغله پیدا‌ست

چو جوش دیدی می‌دان که آتش‌ست ز جان

خروش دیدی می‌دانک شعلهٔ سودا‌ست

۶

بدانک سرکه فروشی شراب کی دهدت

که جرعه‌اش را صد من شکر به نقد بها‌ست

بهای باده من المؤمنین انفسهم

هوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست

هوای نفس رها کردی و عوض نرسید

مگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطا‌ست

۹

کسی که شب به خرابات قاب قوسین‌ست

درون دیده پرنور او خمار لقا‌ست

طهارتی‌ست ز غم باده شراب طهور

در آن دماغ که باده‌ است باد غم ز کجاست‌؟

ابیت عند ربی نام آن خرابات است

نشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست