محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۵

یارب که خواند آیت عجر و نیاز من

بر شاه بنده پرور مسکین نواز من

یارب که گوید از من مسکین خاکسار

با شهسوار سر کش گردون فراز من

کای نوربخش چشم جهان بین مردمان

ای روشنائی نظر پاکباز من

چشمت که خوش بمن به فکندی خدنگ ناز

اکنون چرا نمی‌نگرددر نیاز من

گوش مبارکت که ز من می‌شنید راز

بهر چه گوشه‌گیر شد آخر ز راز من

زلفت مگر ز من کجی دید کز جفا

کوتاه ساخت رشتهٔ عمر دراز من

چون محتشم ز درد تو بیچاره‌ام چه باک

گر چاره ساز من شوی ای چاره‌ساز من