محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲

صدامید از تو داشتم در دل

ده که از صد یکی نشد حاصل

دارم ای گل شکایت بسیار

گفتن آن حکایت مشکل

شمع حسنت فروغ هر مجلس

ماه رویت چراغ هر محفل

لاله‌رویان ز ساغر خوبی

همه سرخوش تو مست لایعقل

مست و خنجر کشی و بی‌پروا

شوخ و عاشق کشی و سنگین دل

در هلاکم چه میکنی تعجیل

ای طفیل تو عمر مستعجل

پیش پایت نهم سر تسلیم

تا به دست خودم کنی بسمل

از رقیبان خود مباش ایمن

وز اسیران خود مشو غافل

ای به زلفت هزار دل در بند

وی به قدت هزار جان مایل

محتشم داد جان به مهر و وفا

تو همان بی‌وفا و مهر گسل