محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویش

که نیست حد بشر سیر دیدن رویش

به نوگلی نگرانم که می‌دمد چو گیاه

کرشمه از در و دیوار گلشن کویش

هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین

که موج خون ز زمین می‌رسد به بازویش

قیامتست قیامت که صور فتنه دمید

جهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش

ز خاک یوسف گل پیرهن دمد گل رشک

اگر به مصر بردبار از چمن بویش

چه رغبت است که سر بر نمی‌تواند داشت

ز مزرع دل مردم چرنده آهویش

ز دور کرد شکاری مرا رساند از سحر

خدنگ نیمکش غمزه چشم جادویش

لبش خموش و زبان کرشمه‌اش گویا

ز نکته پروری گوشه‌های ابرویش

چو محتشم به نخستین خدنگ او افتاد

هزار بوسه فلک زد به دست و بازویش