محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲

دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوند

به که نابود به شمشیر جفای تو شوند

همه جای تو چه رخسار تو واقع شده‌اند

سیر واقع ز تماشای کجای تو شوند

خوش ادا میکنی ای شوخ اداهای مرا

خوش ادایان همه قربان ادای تو شوند

هم بر آن ساده‌دلان خنده سزد هم گریه

که اسیر تو به امید وفای تو شوند

داری آن حوصله کز جان روی گر به نیاز

پادشاهان جهان جمله گدای تو شوند

دیده نمناک نگردانی اگر تشنه لبان

همه در دشت هوش کشته برای تو شوند

محتشم وای بر آن قوم که بر بستر ناز

در دل شب هدف تیر دعای تو شوند