محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵

نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتد

که من دیوانه گردم باز و خلقی در عذاب افتد

ز بس لطف و من و اندام زیبایت عجب دارم

که دیبا گر بپوشی، سایه‌ات بر آفتاب افتد

اگر در خواب بینم پیرهن را بر تنت پیچان

تنم از رشک آن، بر بستر اندر پیچ و تاب افتد

غنود آن نرگس و شد برطرف غوغا ز هر گوشه

ز بدمستی که بزم آراید و ناگه به خواب افتد

چسان پنهان کنم از همنشینان مهر مهروئی

که چون نامش برآید جان من در اضطراب افتد

ز هجر افتادم از دریوزه وصلش چو گمراهی

که جوید آب و با چندین مشقت در سراب افتد

ندارد محتشم تاب نظر هنگام لطف او

معاذالله اگر بر من نگاهش از عتاب افتد