محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸

چو بر زندانیان رانی سیاست، یاد کن ما را

بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را

زبان شِکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت

ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را

اگر بر دار بیدادت بر آریم از زبان آهی

به رسوایی برون زین دارِ بی‌بنیاد کن ما را

نمودی یک وفا، دادیم پیشت داد جانبازی

بیا و امتحانی نیز در بیداد کن ما را

به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی تو

به این نیت که هرگز در نمانی، شاد کن ما را

چو روزی می‌نشستم بر سر راهت، اگر گاهی

غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را

ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی

زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را