ای به کستی نظم بس دشوار
زآبخیز تو بر تو میگذرم
پیش لفظ تو بس سمج باشد
گر به آب حیات درنگرم
لفظ تو گر مرا کند آبی
همه بر چرخ آبگون سپرم
آخر این شعر من چو بادیه نیست
کز کمآبی در او بود خطرم
از برای چه آب در هر بیت
ز مدیح تو گشت ناگذرم
چون نیم آب زیر کَه یک ره
پرده راز خویشتن بدرم
بار دیگر به آب محتاجم
ای بحار سخات آبخورم
آن به دریا و آسمان چو تویی
آب کهدهد برون ز تو دگرم
آب بخشیده بردهام همه عمر
نه سیهریشی و نه آبخورم
آب از کار میبرم چه کنم
چون گذشت آب نیستی ز سرم
خود چه رونق بود در این کشتی
کآب آن را ز بحر شعر برم
این خراسک که سال و ماه از او
سنگ زیرین محنت و ضررم
گر به چشم من اندرون بودی
تر شدستی همه ز چشم سرم
لیک چهکنم که با مواهب تو
مینیاید جهان به چشم درم