خلاصه حسنات زمانه نورالدین
که سایه تو چو خورشید میدهد نورم
از آن به ابر فراق تو مبتلا گشتم
که در ولای تو چون آفتاب مشهورم
خدای داند کاندر خمار باده وصل
به دل شکستهتر از چشمهای مخمورم
ز عشق بزم چو خلد برینت با حالی
هزار بار سیهتر ز طره حورم
ز زخم زخمه هجران گریخت نتوانم
که خرسوار چو رود و رباب و تنبورم
ز باد سرد از آن کام بادگیر کنم
که زآه گرم خود اندر هوای با حورم
زمیننهادتر از گنج لیک کوفتهام
فرشتهوار همه نور لیک مستورم
قیامت آمد از رنج من به حاسد بر
وگرچه در سر بادی نبود چون صورم
نصیب من همه زخم و جهان پر از شادی
تبارک الله گویی مگر دف سورم
همه مذلت و کم کاستی عزم سفر
که از جناب رفیع تو کرد مهجورم
اگر چو غوره در این عزم خامیی کردم
زمانه داد لگدکوب همچو انگورم
ز روز اول تحویل تا به این غایت
در آنچه رفت ز تقصیر جمله معذورم
خدای داند کاندر فراق خدمت تو
ز گونه گونه حوادث چگونه رنجورم
فراق یار و غریبی و جور چرخ نگیر
نه آخر از شرف خاک حضرتت دورم