رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۷ - در ستایش نورالدین گوید

نشانه امل و بحر جود نورالدین

که قاصر است ز کنه جلال او ادراک

ز بار حلم تو رند است خاک بر سر آب

ز جور جود تو کرده است گنج بر سر خاک

ز بس گشایش کز توست هیچ بسته نماند

مگر به روز شکار تو صید بر فتراک

کدام خانه از این هفت حقه نیلی

که آن ز مهره مهر عدوت نامد پاک

مرا چه جای سخن‌های حکمت‌آمیغ است

ولی ز فرقت صدر تو زاین صفت غم‌ناک

به آن مقام که دندان نمودی عصمت تو

هزار شاخ شود تیغ چون سر مسواک

تو راست حرفت رای و مال با دگران

نبردگستر بهرام و نیزه‌دار سماک

به باغ جود تو بس مرغ کآشیانه نهاد

من ضعیف کنون نیز می‌کشم خاشاک

چو عاشق کرمی چاک زن لباس عنا

که بس لطیف شعاری است عاشقان را چاک

هنر طلب کن بر عادت ستوده خویش

که زهر بی‌هنری را ندیده کس تریاک

نداشت بهره ز داغی و اوج منبر جست

به روز روزی موسوم از این قبل شد کاک

خدای داند کز سده مبارک تو

چه مایه حسرت و درد است در دلم حاشاک

هزار بار به من بر طرب همی‌گذرد

که کوس می‌نزند با دلم زهی چالاک

غم فراق تو خوردم بسی و چون نخورم

ضرورت است چو بست آدمی میان کاواک

مرا ز دوری تو خوف بوده چون این شد

ز هر چه دور شدم بعد از این ندارم باک