کریم عرصه مشرق اجل جلال الدین
که شد جناب رفیع تو قبله آفاق
حدیث شوق خود و شرح آن نمیگویم
خدای داند بس شرح کنه آن اشواق
ز خاندان صفا گر کریمهای خواهم
به جز مودت تو دادمش هزار طلاق
ز صدق دان سخن مهر من که کم گردد
به گرد دامن اخلاص من غبار نفاق
هر آن صحیفه که در باطنم پدید آمد
ز ظاهرم بتوان خواند همچو شاخ شقاق
ز آستانه تو دور چند خواهم بود
به سان نعمت و دولت ز اهل استحقاق
اگر سعادت اقبال تو نوشته بود
به باب رزق من اندر مقدر ارزاق
به سمع مجلس اعلای وصل بردارم
شکایت دل رنجور خود ز درد فراق