انیس جان شرف الدین که در زمانه تویی
عزیز خوارنواز و بزرگ خردهشناس
به حضرت تو که از حادثات باد مصون
گذشت شوق من از حد وصف و کنه قیاس
در انتظار پیام تو چند خواهد بود
نهاده جان رخ خود بر دریچههای حواس
شب دراز مرا گشته تا پگاه طلوع
شرار آتش سینه طلیعه انفاس
یکی به لطف نگه دار پاس این دل را
که دیده پر شود از موج خویش در هر پاس
ز تو طویله گوهر بضاعت آوردند
به من که سال و مهم هم طویله افلاس
دلی مشوش و جانی به درد میدارم
عوض فرستم اگر هست بابت این اجناس
ایا به قوت بازوی فضل وافر تو
شکسته در جگرم خصم تو سنان هراس
ز تاب مهر و بیاض سپیدهدم هر روز
زمانه آرد پیش تو تیغ با کرباس
چگونه طبع تو در نفس تو قرار گرفت
اگر گذاره همی کرد از گهر الماس
ز جاه و رفعت حاسد مدار دل مشغول
که محض از پی تیر است رفعت برجاس
فواید تو که اندر جهان محنتزای
بدوست اهل هنر را سرود و استنباس
چو دید صدر جهان از کرامت آن فرمود
که قاصر آید از آن جد و جهد شکر و سپاس
به لفظ من نتوان کرد وصف آن تشریف
که بس شنیع بود حور در لباس پلاس
چگونه تحفه فرستم به تو چنین نظمی
که عار خاطر و کلک است و وصمت قرطاس
کمال شوق به این نظم داشت کهتر را
وگرنه کی نهدی پیش آسیا دستاس