نظام معالی که اقبال را
به از آستان تو مسند نبود
کجا کرد قدر رفیعت وطن
که عالیتر از فرق فرقد نبود
سخای تو هرگز کجا برگذشت
که چون ابر در خدمتش صد نبود
چه رتبت همی داشتم پیش تو
که یک التماس مرا رد نبود
دریغا که از عهد شادی گذشت
که گویی مگر هرگز آن خود نبود
لباس عنایی که رنج سفر
مرا دوخت در خورد این قد نبود
علی الجمله بیخدمت صدر تو
غم و محنت بنده را حد نبود
ز روی کرم گه گهش یاد کن
که او مر تو را بنده بد نبود