رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۸ - در ستایش مجدالدین گوید

همواره مجد دولت و دین فخر ملک شاه

مر اهل فضل را به کرم کارساز باد

ذات مطهرش به معالی و مکرمات

از مدح فارغ و ز ثنا بی‌نیاز باد

تا روز حشر چون در مشرق بر آفتاب

بر وی در سعادت اقبال باز باد

اندر فضای تربیت و صحن عون او

هر گرگ شیر شرزه و هر صعوه باز باد

در ملک هر لباس سعادت که شد تمام

آن را ز کارخانه شعرش طراز باد

بر و عطا ز ذروه کوه سخای او

سوی رجای تشنه من سیل یاز باد

از جود او بر اطلس رومی است ترک‌تاز

فیض سحاب هندوی آن ترک‌تاز باد

هر نیزه کآن نه بهر هلاک عدوی اوست

چون شمع رمح آن ز سنان در گداز باد

وآن را که جز مدیح وی اندر دهان غذاست

مسمار بر زده به گلو همچو گاز باد

وآن کس که نرد خدمت او یافت از طرب

چون شاخ روز باد همه انهزاز باد

ز آب حیات چشمه حیوان لفظ خویش

عمرم دراز کرد که عمرش دراز باد

گر بنده‌ای نواخت به تشریف پوششی

همواره بنده‌پرور کهترنواز باد