ابر تیره است نگارا می روشن باید
بس کند چهره تو گر گل و سوسن باید
گر من از تو طمع باده روشن دارم
اولا آبم نزدیک تو روشن باید
بند مشکین سر زلف تو چنانم کرده است
که مرا بیتو همین بند ز آهن باید
تا کی و چند نمایم غم و محنت با درد
آخر این درد و غم و محنت را تن باید
دل من باز ده ای دوست که غمهای تو را
گر به دل خواهم خوردن دل با من باید
خون همی ریزی و نکنی به جز این شغل دگر
خوب راهی زدهای مردم یکفن باید