رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۱۰

ای بنا سختت عالم‌آرایی

بس طرب‌زای و عشرت‌افزایی

از کمال تو هیچ باقی نیست

کآمدستی چنانکه می‌بایی

گشت بر استان تو ساکن

دولت شهر گرد هر جایی

شرف تو به قدر صدر جهان

اقتدا کرده در فلک‌سایی

آنکه با امر و نهی نافذ او

گفت گردون به ترک خودرایی

پیشه خصمش از تن و دیده

زرگدازی و سیم‌پالایی

چرخ چون جست خاک صدرش گفت

به کم از خاک هم فرود آیی

ای بزرگی که تو به جود و به قدر

خصم‌پیرای و دوست‌آرایی

بخت از خیل خصم تو برگشت

چه کند مشکل است تنهایی

من بنا را کنم دعای بقا

که تو خود تا به حشر می‌پایی