رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۳ - در ستایش جمال‌ الدین گوید

منم نهاده کنون چشم کز کدام طرف

وزد بر این دل رنجور من نسیم نسف

چه شرح باید درد مرا همین بس نیست

که دور ماندم از آن بحر جود و کان لطف

کریم خاک خراسان اجل جمال الدین

که آفتاب جلال است و آسمان شرف

اگر چه زاد بسی مادر کرم فرزند

ولیک جز کف کان‌بخش او نبود خلف

ایا ستوده خردپروری خردمندی

که تیر عزم تو بیند ز آفتاب هدف

ز رشک کف تو دریا همیشه در صفراست

ندیده‌ای که چو صفراییان برآرد کف

سخای مست تو بر نعمت سماع نثار

همه بضاعت کان‌های دهر کرده تلف

چو فال گوی نه‌ای کف تو فال امید

چرا ضمیر تو ظاهر کند ضمیر صدف

کجاست لطف خداوند تا نظاره کند

که روزگار مرا چون گرفت مستضعف

چو دف همی زندم دست فرقت و وآنگه

به سان چنبر دف قد من ز بار اسف

اگر ننالم آری ز آب دیده ترم

چو تر شود به همه حال بانگ نارد دف

شکسته باد پر طوطی زبانم اگر

ز بعد شکَر شُکر تو یافت هیچ علف

فسرده جان مزور که هست در تن من

اگر ز شعله تیغ اجل نیابد تف

ببینم آخر بار دگر به مجلس تو

نشسته خود را با جمع دیگران در صف

کشیده شاهد لهو نشاط دل در بر

نهاده باده اقبال و خرمی بر کف