رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۲

به نام ایزد این نوبنا چنان آمد

که در طراوت با خلد هم‌عنان آمد

بنا اساس نهادی بهشت گشت تمام

سرای چشم همی داشتی جنان آمد

سرای چه؟ که یکی مکرمت‌ستایی شد

بنای چه؟ که یکی دولت‌آشیان آمد

ز چوب و خشت که را بود این طمع هرگز

به خاک و آب که را هرگز این گمان آمد

از آن سپس من و صحرای آن که صحن دلم

ز تنگ‌نای بسیط جهان به جان آمد

ز سینه دل به تماشا برآمدم به دهان

چو ذکر نزهت این بقعه بر زبان آمد

گمان همین بد از اول که برفراز سپهر

گذر کند به علو عاقبت همان آمد

دهان خلد فراهم نمی‌شود ز فرح

که گاه ذکر ویم خلد در دهان آمد

ز رزق اهل هنرگر زمانه مفلس شد

ستانه‌ای در این بقعه در ضمان آمد

زمانه طلعت جنت‌وشش ندیده هنوز

نشد سبک دل و اینم از او گران آمد

ایا ستوده بزرگی که آستانه تو

نشیمن کرم و معدن امان آمد

به گوش دل سخنت جان دلفروز نمود

به چشم عقل کفت ابر درفشان آمد

به سعی لطف تو آتش توان ز آب انگیخت

به عون جاه تو با چرخ برتوان آمد

دراز می‌چه‌کشم دردسر همی چه دهم

که این سرای چنین آمد و چنان آمد

ثنا و مدحت این بقعه نسبت تو بس است

چو بارگاه تو امد همه جهان آمد