رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۲۹

ز بخت و دولت اقبال شهریار جهان

زهی عجایب فتح و ظفر که گشت عیان

سرای پرده خسرو به چین و از بختش

به بلخ یابی پرچین شده رخ طغیان

خدایگانا بشگفت هر گل فتحی

که داشت گردون در طی غنچه امکان

چنین که خیل تو دندان نمود دشمن را

برون شود مزه تلخش از بن دندان

عدو ز شومی بی‌داد خیره شد ورنه

به پای خویش کس آمد چنین به گورستان

به بلخ طوطی الحق عظیم یافت قرار

که جغد را طمع افتاد آشیان و مکان

حسود جغد فت بلخ را چه خواهد کرد

که کرد جمله ویرانش عدلت ابادان

چو حمله آورد از حصن هندویان سپهت

چو چشم ترکان بر خصم تنگ گشت جهان

تو آن مبین که به جنگ آمدند ته بر ته

دلی چو غنچه ز انواع کینه و عصیان

تو آن نگر که به اقبال شاه باز شدند

چو لاله هر یک اندر شکم فتاده عنان

کنون بدانند آن چند موش خوار یقین

که کارت نصرت تو نیست گر به در ابنان

عجب نباشد اگر یوز را شود پندی

از آن که دید سنگ آن زخم‌های گرز گران

خدنگ خیل تو شاها ستاره پیکان بود

ستاره‌وار از آن کرد با حسود قران

از این مصاف مخالف چو کوه آهن رفت

ز بس که ماندش اندر دل و جگر پیکان

به بلخ جانش چون پای در رکاب آورد

ز خوف جان به سوی مرو بازتافت عنان

مخالف ار چه به مرو است جان به شاه دهد

که شهر مرو از این روی نام شد شهبحان

سرون مثال به خود بر عدو همی پیچد

همین بود چو سرونی ندارد این خذلان

چه سود از این رخ پر چین همچو سوهانش

به نام او چو اجل می‌زند سنان سوهان

فلک خضاب سیه روز خصم را کرده است

ز سرخ‌گونه که اقبال شاه گشت جوان

هی مودت تو پای داری اقبال

زهی عداوت تو دست موزه حرمان

ز چرخ دیده و از نعل مرکب تو غبار

ز دهر گردن و از رای صائبت فرمان

در آن مقام که از بعد برق آتش تیغ

غریو کوس شهنشاه گشت رعد الحان

فروغ لاله زند چون بنفشه خنجر

دهد به عرصه ناورد رونق بستان

عطش نشاند دولت ز چشمه شمشیر

وثاق گیرد نصرت به خان‌‌های کمان

به نزد تیر تو چه برگ گل چه جوشن خصم

به پیش تیغ تو چه پرنیان و چه سندان

ز بس که ضعف گرفتند اهل جور کنون

گذر نیابد بی‌بدرقه مه از کتان

عقاب رایت خصم است سرنگون دیگر

ز عدل تو همه مرغان همی پرندستان

کسی که سیم و زر خود بخواست زیر نگین

بر او شده است نگین‌وار سیم و زر زندان

خدایگانا نزدیک شد که از جوزا

سرای پرده زند آفتاب در سرطان

بماند سبزه و این خود مرا مقرر بود

که در جهان سر شاه است سبز جاویدان

همیشه تا که جهان را سپهر رنگ‌آمیز

کند ز سبزه و لاله دو رنگ شادروان

چو سبزه پیش تو هر کس که رخ نهد بر خاک

چو لاله باد ز شادیش باز مانده دهان